خرید بک لینک
یکی بود،یکی نبود

زیر گنبد کبود آدمک رو به آسمان نشسته بود.....

آدمک عاشق سکوت شده بود، عاشق بی درد بودن آسمان شده بود....

آدمک روحش را به رنگ ها باخته بود....

آدمک خودش را سخت از یاد برده بود....یادش نمی آمد قبل از اینکه دلباخته آسمان آبی شودچه بوده!؟ یادش نمی آمد چه میخواسته.... از وقتی که قلبش را پر تپش دیده بود چشم در چشم آسمان بوده....

اما مدتیست ترس تپش های قلبش را در سینه خفه می کند...ترس، خنجر فراق را بر سینه اش می کوبد...

آدمک دلش خون شده...هیچکس نمیداند چه دردی می کشد...حتی آسمان آبی دلش هم نمیداند... دلش نیامد دردش را به آسمان هم نشان دهد اما ترس... خوب توانست خنجرش را نشان دهد...آدمک ترسید

اشک ش درآمد... چشمانش سوخت و مجالی یافت تا از عشقش چشم برگرداند....تا عشقش دردش را نبیند...

چشم باز کرد،آسمان نیلی، دیگر رنگ قبل نبود... دل آدمک آسمان را نمی شناخت...آسمانش عوض شده بود...

آدمک بی ترس اشک میریخت، زجه میزد اما آسمانش دیگر نبود...

دریایی آسمان بالای سرش بود اما آسمان او نبود....

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 10:44 توسط نازنین |

برچسب: لحظه,ترس,دنیا,آتش,میزند, نویسنده: آیلین صمیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 13:23

صفحه بندی