اشک هایم را درون آینه می ریختم و نمی ترسیدم از سراب های آینه....
اما
چند مدتی است که از روی خودم وحشت دارم،وحشت میکنم از آینه ها،در مقابل آینه لال میشوم....نه حرفی مانده و نه حس جدیدی. آینه برای من همدرد بود...و حال درد هایم دیگر دردنیستند زندگی ام شده اند...
مدتی است که مقابل هیچ آینه ای نمی ایستم،،، میترسم از آینه ها
برچسب:
نویسنده: آیلین صمیمی